نشسته ام خاموش، چشم بسته
فریاد می زند
چشمانم نیمه باز می بیند
درختر ده ساله را
در چشمانم نگران می نگرد.
بسته های فال حافظ در دستش نشسته است ،
امید می فروشد
نگاهم حیران مانده در نگاهش، بی حرکت و
او در نگاه من
پسرک
چهار پنج ساله
دستش لباس دختر فال فروش را التماس می کند
در کنارم
فریاد می زنند با نگاهشان
پسرانی را که از دور نگاه معامله می کنند
و من سکوت می شنوم
فریاد می زند همچنان
منتظر معامله
و
چشمانم دختر فال فروش را جستجو می کند
نگاه می کنم
روبرویم ایستاده
نه دختر فال فروش
که مردانی امان بریده از خستگی کار روزانه
می دانم که لحظه لحظه انتظارند
تا بیدار شوم
و برخیزم
بیدار می شوم
دخترک رفته است و پسربچه
دخترکان دبیرستانی مدهوش هم
معامله کرده اند در ایستگاه قبل
و رفته اند
عشق من هم رفته است
در بسته های کاغذی دختر فال فروش
دوباره نگاه می کند
آدم های خسته رفته اند
نا امید از برخواستنم
عده ای دیگر اما
جای آنها را گرفته اند امیدوارانه
من ولی در منقصد گم شده ام
صدایی نمی آید
دوباره فریاد می زند
و سکوت می شنوم
من ولی همچنان نشسته ام
در گوشم فریاد می زند
و همچنان فریاد می زند
فریاد







