Tuesday, October 14, 2008



دارم از تو خالی می شوم
از نگاهت
از خیالت
دارم خالی می شوم از یادت، از شیرینی لبخند لبانت
از روزهایی که آتش می زد درونم را دلتنگی هایت



دارم خالی می شوم از فکر تنهاییم بی تو
که می خراشید ذهنم را در شبهای بی قراری



با تو می گویم که می بینی مرا
و نمی بینی
دارم تهی می شوم از احساس زیبایی های وجودت



دارم تهی می شوم از جوشش عشقت


از روزهایی که فریاد می زدم تو را با نگاهم
با لبانم
با سکوتم





ناله نمی کند دیگر این دلم
عادت کرده به نبودنت
به ندیدنت
خواستن بی جوابت



ناله نمی کند دیگر این دلم
خو کرده با تنهایی‌ام
با دلتنگی‌های بی‌کسی‌ام
با گریه‌های شبانگاهی‌ام
با ربنای بی استجابتم
با نارفیقی‌هالی دور و برم



بر دلم خنجر زدم
زخم زدم
آهن زدم
آتش زدم
فریاد زدم
و



آزاد کردم دیده‌ام را
عشقم را
پای بر بندم را
سکوتم را
فریادم را
و
زندگی‌ام را

Saturday, August 16, 2008

نمره 20 از حساب ديفرانسيل

خیلی سال پیش در سال‌های نوجوانی همیشه سرش تو کتاب و درس بود بیشتر وقتش رو با اسماعیل دوستش مشغول حل مسائل جبر خطی و حسال دیفرانیسل بود. چیزی که همیشه در چهره‌اش پیدا می‌کردی یک لبخند نگران بود. اون موقع ها من هم مثل اون بیشتر نگران دانشگاه بودم و چیزی از لبخندش نمی فهمیدم.

دیروز داشتیم بعد از ۱۰ سال گذشتن از اون زمانها خاطرات رو مرور میکردیم خیلی وقت بود که ندیده بودمش. اومده بود یک دوره ماشینهای صنعتی رو ببینه. چهره اش کاملا مردونه بود. دیگه اون ژولی پولی که بهش می گفتیم تو دهانم برا صدا کردنش نمی چرخید. یه کم که صحبت کردیم دیدم سیگاری هم روشن کرد. تعجب کردم ولی چیزی نگفتم. همون لبخند همیشگی باز هم رو لباش بود و باز هم نگران. این دفعه ولی پرسیدم. داشتیم تو سال ها پیش غلط می خوردیم.

می گفت روزی که امتحان حساب دیفرانسیل 1 رو 20 گرفت، خیلی خوشحال بود،‌ ولی هیچی پول تو جیبش نداشت که زود بره خونه این خبر رو به خونه بده، هرچند اصلا روحیه‌اش اون زمانها اینجور نبود که بخواد برای یک 20 گرفتن از حساب دیفرانسیل خوشحال بشه و نکته دیگه اینکه کسی نبود که خوشحال بشه از اینکه اون 20 گرفته چون بابا بیشتر از همه نگران مخارج خونه بود تا نمره گرفتن پسرش مادر هم که نمی دونست فرق حساب دیفرانسیل با املاء نوشتن کلاس سوم دبستان چیه.به همين خاطر بي صدا و بدون اينكه از كسي چيزي بخواد توي گراماي خرداد ماه خوزستان يك و نيم ساعت پياده‌روي كرد تا برسه به خونشون.

امروز رئیس کارگاه برق یکی از صنایع فولاد سازی شده بود،‌ هرچند سمت خیلی بزرگی نیست ولی برای اون که تنها به خودش تکیه کرده در 30 سالگی ریاست بر 60 نفر مهندس و تکنسین کار خوبی حساب میشه. ولی هنوز هم نگرانه از اینکه با شرایط فعلی در آینده خودش و بچه هاش جزء ندارها حساب بشن، که نتونه از گرفتن نمره خوب توسط پسرش خوشحال بشه.

Thursday, June 12, 2008

نشسته ام خاموش، چشم بسته
فریاد می زند
چشمانم نیمه باز می بیند
درختر ده ساله را
در چشمانم نگران می نگرد.
بسته های فال حافظ در دستش نشسته است ،
امید می فروشد
نگاهم حیران مانده در نگاهش، بی حرکت و
او در نگاه من

پسرک
چهار پنج ساله
دستش لباس دختر فال فروش را التماس می کند

دختران دبیرستانی، بی خبر از جور زمان
در کنارم
فریاد می زنند با نگاهشان
پسرانی را که از دور نگاه معامله می کنند
و من سکوت می شنوم

فریاد می زند همچنان
منتظر معامله
و
چشمانم دختر فال فروش را جستجو می کند
نگاه می کنم
روبرویم ایستاده
نه دختر فال فروش
که مردانی امان بریده از خستگی کار روزانه
می دانم که لحظه لحظه انتظارند
تا بیدار شوم
و برخیزم

بیدار می شوم
دخترک رفته است و پسربچه
دخترکان دبیرستانی مدهوش هم
معامله کرده اند در ایستگاه قبل
و رفته اند
عشق من هم رفته است
در بسته های کاغذی دختر فال فروش


دوباره نگاه می کند
آدم های خسته رفته اند
نا امید از برخواستنم
عده ای دیگر اما
جای آنها را گرفته اند امیدوارانه
من ولی در منقصد گم شده ام

در گوشم دوباره فریاد می زند
صدایی نمی آید
دوباره فریاد می زند
و سکوت می شنوم

مقصد نزدیک است
من ولی همچنان نشسته ام
در گوشم فریاد می زند
و همچنان فریاد می زند
فریاد

Monday, May 26, 2008

اورتودنسی

از داندانپزشکی اومدیم بیرون، خیلی عصبانی بود که پیش دکتر در مورد هزینه دستمزد دکتر چونه زده بودیم همش می گفت پرستیژم رو پایین اوردی و این حرفها. . . .
ماشین رو تو پارکیگ مترو پارک کرده بودم، ناچار شدیم تو شلوغی سوار مترو شیم. اتفاقا مترو خلوت بود و ما تونستیم بعد از مدتها روی صندلی های مترو بنشینیم. خانمم داشت مدام تو گوشم از قیمتها می گفت، "دکتر دیروزیه دومیلیون و هفتصد هزار تومن می گفت ولی این یکی دومیلیون می گفت حتما کار دیروزیه بهتره، نکنه دندونامو لق کنه و ....."
گوشم رو کرده بودم یه لوله که دو سرباز. از گوشم چپم می شنیدم از گوش راستم خارج می کردم. خسته شده بودم از اینهمه چرت و پرت گفتن های دکترا که معلوم بود همشون حرص جیب هاشون رو می زنن. بیشتر البته از دست خانوممم عصبانی بودم که همه این اراجیف رو باور کرده بود فقط من مونده بودم که کدوم رو می خواد قبول کنه با این همه پیشنهاد.
همینطور که گوشم رو به رگبار حرف بسته بود نگاهم وصل شده بود به دخترو پسر کوچیکی که روبروم روی صندلی نشتسته بودن. دست بزرگه که دختر یود چندتا فال حافظ و کوچیکه که یک دستش به پیراهن دختر و دست دیگرش یک بیسکویت کرمدار، که با ولع تمام داشت لیس می زد، نگاهش هم با نگاه من گره خورده بود.
کلافه فقط غرق تماشای قاب عکسی بودم که در جلویم شکل گرفته بود، جریانی از سخنرانی در مورد اورتودنسی هم در گوشم برقرار بود.
نمی دونم چقدر تماشای این منظره طول کشیده بود که متوجه شدم بیسکویت کرمدار از دست پسربچه افتاده روی زمین و نگاه غضبناکش هم داره رو سرم خراب میشه. حالا من مونده بودم و پسربجه عصبانی. نمی دونم باید چیکار می کردم، می دونستم که می خواست برش داره. ولی نمی تونست تا وقتی من اونجا بودم این کار بر انجام بده.
خانمم هنوز داشت حرف می زد که متوجه شدم باید در اولین ایستگاه پیاده شوم. وقتی در ایستگاه بعدی قطار ایستاد ، بلند شدم و دست خانمم را گرفتم بزور بلندش کردم با خودم به بیرون کشیدمش. وقتی داشتم ازدر بیرون می فتم در حالی که صفرهای ویزیت دکتر داشت از گوشم می ریخت با خودم فکر کردم کاش می شد همه زمین آنقدر تمیز بود تا اگه چیزی می افتاد زمین می شد دوباره برش داشت بدون اینکه دیگران زیر نگاهشون تحقیرت کنن.

Sunday, March 23, 2008

آخرین ناگفته خاطرات یک کمایی

این آخرین نوشته من کمایی ازدنیای کوچک شما زنده های امروز و مرده های فرداست.
بالاخره پس 500 روز جدال من و عزرائیل ، مثل همیشه موفق شد منو از این دنیای محدود شده به زمان ومکان کنده و به آزادی بی انتهایی که شما تجربه نکرده اید ببرد.
در طول مدتی که گذشت، ما روزها و شب های زیادی را باهم در مورد آینده زمین و ساکنانش صحبت کردیم . از گذشته گفتیم و کارهایی که گذشتگان کردند. از تجربیانی که کسب کردند و آیندگانشان استفاده کردند از اتفاقاتی که تجربه کردند و آیندگان درس نگرفتند رازهایی که گویی هرگز در طول زمان فاش نشد. هنرهایی که با اساتید آن به گورها رفت . از نسل جانوران و موجوداتی که شما هرگز حتی در سنگواره ها هم پیدا نکردید. از افسانه هایی که باعث غرور و افتخار ملت ها میشود و از شکست هایی که سرافکندگی را برای آنها به ارمقان آورده است.
در این میان ازعشق بیش از همه گفتیم که در همه اعصار به یک شکل با آن بر خورد کرده اند . از کوه هاییی که کنده است. و از جنگ هایی که براه انداخته است و بوسیله آن خانه ها و زندگی ها را ویران کرده است. داستان مردمانی را مرور کردیم که سرگذشتی شبیه خواب های پریان داشتند و شاهزادگانی که دل در پای دختران فقیری انداختند و تاج و تخت را به تار مویی فروختند.
از آینده هم سخن ها گفتیم از عشق هایی که خواهد آمد و جنگ ها که براه خواهد افتاد. از زندگانی که مرگ را فراموش کرده اند درحالی که در نزدکی آنان نشتسته ،منتظر تا روز موعود فرا رسد. از اختراعاتی که شما در فکر خود همم نمی پرورانید. زمین و زمان که بالاخره بشر از قفسشان بیرون خواهد پرید، جه حیف که نه من و نه شما نمی بینند آن روز را .
درطول مدتی که تن بیجان من مهمان خانه خاکی شما بود من باعث آزار و اذیت زیادی برای خانواده و دوستان و آشنایان شدم . که از همه عذرخواهی می کنم . امیدوارم تن رنجور من باعث این نشده باشد تا هر روز دعا کنید من بمیرم و راحت شوم البته راحت شوید جون درواقع من راحت بودم و این شما بودید که سختی می کشیدید.
خوشبختانه یا بدبختانه حس فراموشکارانه آدمی باعث شد که همه بیست و چند سالی که ما با هم زندگی کردیم و من سخت کار کردم تا شما راحت باشید رو زود فراموش کردید و خیلی سریع از دست من خسته شدید.

در تمام سالهایی که من سخت تلاش کردم تا آینده شما راحت باشد و شما نرم نرمک رشد کردید تا تن نازک و شکستنی تان پرقدرت و تنومند شد نمی دیدی که من در حال پیر شدن بودم و تن قدرتمند و استوار من در حال ناتوان شدن و وارفتن از هم است ، که این طبیعت زندگی است و جریان زلال آفرینش رشد و زوال موجودات است که من و شما هم از آنان هستیم .

همین حس فراموش کارانه هم باعث می شود تا در فردایی نزدیک من همچون نسیم از زندگی شما گذشته باشم و شما از این نسیم لطافت زیبای زندگی را اندکی کوتاه چشیده و دوباره فراموش کرده و باز همه چیز به حالت طبیعی خود باز خواهد گشت.
به هرحال از این که تن لاغر و انسان نمای من بزودی از میان شما به آغوش خاک باز خواهد گشت تا خوراكي باشد برای گیاهان و جانواران خاک خور که خود احتمالا غذای نسل بعد یا نسل های بعدی هستند، و البته این زنجیره ادامه خواهد یاف،خوشحالم.

Saturday, September 15, 2007

کي شعر تر انگيزد خاطر که حزين باشد يک نکته از اين معني گفتيم و همين باشد

Tuesday, July 17, 2007

آرزو

چند وقتي بود كه همسرش مريض شده بود و داشت مي‌مرد. تنها آرزوش هم اين بود كه در قبرستان قديمي شهر دفن شود و اين در حالي بود كه اين قبرستان فقط چند جاي قبر خالي داشت.
تمام روز تلاش مي‌كرد تا به مردم كمك كند، خطري ‌آنها را تهديد نكند.بعضي وقتها توي خيابانهاي باريك شهر مي ايستاد و رانندگان را راهنمايي مي‌كرد تا تصادف نكنند و نميرند، بعضي از بعدازظهرها را به بيمارستان ‌ها و خانه سالمندان مي‌رفت تا هم عيادتي ار بيماران و سالمندان كرده باشد و هم از حال كساني كه نزديك مرگ بودند با خبر شود. اين اواخر بيماراني كه احتمال مرگشان زياد بود را تشويق مي‌كرد تا به شهر ديگري بروند. حتي كمك مالي هم به ‌آنها مي‌كرد.
يك آرزو . . . همين

Wednesday, April 25, 2007

قرعه‌كشي

از وقتي يادمان بود هر ماه تلاش مي‌كردند مقداري از پولشان را پس‌انداز كنند.هميشه اميدوار بودند كه بالاخره روزي در قرعه‌كشي بانك برنده خواهند شد. چه روزي بود وقتي با زانتيا وارد حياط شدند.
همه جمع شده بوديم، خيلي‌ها حسادت خود را نمي‌توانستند پنهان كنند. تنها عده محدودي بودند كه در شادي آنها سهيم بودند. اون روز همه فاميل نهار دعوت بودند. چقدر خوشحال بودند كه بالاخره اميدشان نااميد نشده بود.
امروز وقتي دوباره وارد همان حياط شدم، زمان زيادي از اون روز نگذشته بود. احساسم درونم فرو ريخت. هيچكس نمي‌توانست باور كند ماشيني كه سالها انتظارش را مي‌كشيدند، امروز اينگونه مرگ دلخراشي را براي آن‌‌ها فراهم كند.
شايد تقصير ماشين برنده شده نبود، شايد آن‌ها احتياط نكردند، شايد هم شانس برنده شدنشان براي رفتن زياد شده بود .
به كجا ؟
نمي‌دانم.
85/12/26

Thursday, April 05, 2007

سكوت باران

امروزدر سرماي آخر اسفند به دنبال نبودن تو دويدم و ساعتها در صندلي هاي گوناگون منتظر پايان باراني ايستادم كه از اول حركتم مرا دنبال مي كرد . من نظاره گر مردماني بودم كه هريك در پي خود بود تا فردايي بسازد . شايد هم بودند كه چون تويي مي خواستند و يا داشتند و مي رفتند تاببيند همچنان كه مسافر همراهم داشت.
پيچش ناهنجار صداهايي كه حالا ديگر به عنوان همراهان هميشگي در گوشهايمان خود را اثبات كرده اند مدام سكوت صداي باران را بر هم مي زند و صداي تهران تهران دوباره مرا به جاي دويدن و نرسيدن فرا مي خواند و من همچنان منتظرم تا نم نم ريزان ساعتي خود را عقب بكشد تا نياز من به تو خود را ارضاء كند
اما به نظر مي رسد كه خواب من شيرين نخواهد شد
85/12/26

Sunday, March 18, 2007

مرسدس بنز لوکس

در تمام مدتی که از مقابل آن نمایشگاه اتو مبیل می گذشت، اتومبیلهای مرسدس بنز لوکس آنچنان در چشمانش می نشست که هرگز هیج چیز دیگری نمی توانست در فاصله 50 متری روبروی ویترین نمایشگاه اورا به خود جلب کند
همیشه آرزویش این بود که روزی سوار یکی از این اتومبیل ها شود. ولی هربار که دست در جیب فرو می برد چیزی که دستگیرش می شد این بود که اگر با اتوبوس نرود تا آخر ماه حقوقش نمی رسد
امروز بالاخره به آرزویش رسید و توانست سوار مرسدس بیز مدل 2004 شود ولی افسوس که صندوق چوبیه درپوشیده تن بی جانش را در خود احاطه کرده بود و او نمی توانست از پنجره بیرون را ببیند تا نگاه مشتاق خیل عظیمی که چون او آرزو داشتنند روزی سوار مرسدس بنز لوکس شوند، را ببیند
85/12/26

Wednesday, March 14, 2007

قلب سنگي

در طول سالها كه همديگر را ملاقات مي كردند، هميشه به شكلي حركت مي كرد كه نگاهش در امتداد نگاه او نباشد
تا در گره خوردن نگاهشان نتواند از راه چشمان به درونش نفوذ كند .

حالا بعد از سالها هر چند وقت يكبار چند ساعتي با چشمان از كاسه بيرون زده در مقابل چشمانش مي نشيند،
شايد شعاعي از برق چشمان او در قلبش بنشيند
ولي افسوس كه از چشمان كنده شده بر سنگ برقي برنخواهد خواست

Sunday, March 04, 2007

خاطرات

احساسم را به جاري باد سپرده ام

دستانم را به نامردي روزگار

تنم را به گذر زمان

فكرم را به بي پاياني محاسبات پست روزمره

غرورم را به چنگي پول

دلم را اما به آينه صاف

روزگاري نچندان دور

در بي آلايشي محض

حضورت را سبز در سينه گرفتم

در قاب چشمانم

به تو پيوستم و تو در من بودي

در آينه دل

در زلال بي آلوده درونم

احساسمان را به هم آميختيم

بي آنكه تقسيم كنيم براي هر كدام سهمي بر اساس معيارهاي بيروني

تو در من ريشه دواندي

در عمق تاريك وجودم

آنجا كه غير از حس خيس دوست داشتن راه ندارد

به هم رسيديم

بي آنكه

تن هاي خاكي فرسوده كند ريشه هاي ما را

روزگار اما پر فريب بر ما گذشت

ساقه ترد دوستي ها را شكست با شمشير زمانش

حالا

ما

شاخه هاي شكسته اي هستيم از درخت

هركس به گوشه اي افتاده در پاييز وجودش

زمستان در راه است

زمان بر ما تازيانه مي زند با شلاق شب و روزش

و باز ما نادانسته در زير تازيانه اش خرد مي شويم

درخت اما

ريشه دارد هنوز

و تنفس اكسيژن از فضاي خاطره در آن جاري است

مي نوشد ريشه هايش از صداقت چشمان گذشته هاي دور

و رشد خواهد كرد دوباره در روياي شيرين

تو خواهي ديد مرا در آينه دل

هر آنكه دوستش داري

نه حالا

نه فردا

كه فرداهاي دورتر

آن

منم در آينه او

و آنكه من دوستش خواهم داشت

نه حالا

نه فردا

كه فردا هاي دورتر از امروز

تو خواهي بود

در آينه او

Saturday, February 03, 2007

اسير احساس

از روز اولي كه ديده بودش تا امروز كه سالها از اون وقت مي گذشت كس ديگه اي نتونسته بود جاش رو بگيره .

در تمام اين مدت داشت فكر مي كرد مي تونه تا هميشه با اون باشه يا نه .

ذهنش مثل جيوه روي شيشه در لغزشي گسستني مونده بود

جنگ دل با عقلش سالها داشت اون رو مي خورد

امروز دل رو به دريا زد و پا بر عقل گذاشت ، دستش رو تو دست احساس گذاشت و رفت سراغش .

نشست روبروش .

همه انرژي اش رو جمع كرد،دو جمله به اون گفت: "من مي خوام تا هميشه شريك من باشي مي توني؟! "

وقتي در جواب "نه" رو با هزار دليل تحويلش داد احساس كرد كه بعد از سالها بار سنگيني از روي دوشش برداشته شده است

Monday, January 15, 2007

دوست داشتن هاي ما


با حوصله تمام و با سلیقه ی خوبی که داره بهترین عکسها و جملات زیبا رو هر روز برام می فرسته من اما، با نامردی تمام جوابی که به اون نمی دم هیچ ، همه آنچه را برايم مي فرستد برای کسی ديگري که دوستش دارم می فرستم . بدبختی اینجاست اونی که من براش اینها رو می فرستم معولا هیج جوابی به من نمی ده.

عجب دنیای وحشتناكي یکی منو دوست داره ، من یکی دیگه رو ، اون یکی هم كس دیگه اي رو و اين زنجير هم چنان طويل و ناگسستني خواهد بود

Monday, December 11, 2006

شب تولدی بیاد ماندنی

در یک شب تابستانی ، هوای خنکی از روبرو به شیشه اتومبیل برخورد می کند و با صدایی رویایی خود را از لابلای پنجره نیمه باز به داخل اتاق می کشاند و صورتت را پس از 10 ساعت کار سخت روزانه نوازش کند.
روی صندلی عقب ماشین یک کیک سه طبقه قرار گرفته است .شب تولد همسرو دو دختر دوقلوی 6 ساله ات است . چون آنها درست در روزی به دنیا آمده اند که همسرت به دنیا آمده است ولی با 28 سال اختلاف. نکته جالب تر اینجاست که این اتفاقات با روز ازدواجاتان همزمان شده است و البته این همزمانی آخری بیشتر به خاطرت سماجت خودت بوده که می خواستی ازدواجت را در روز تولد همسرت جشن بگیری.
همه چیز دست به دست هم داده تا امشب شبی بیاد ماندنی برای تو و همسر دوست داشتنی ات باشد . در این مدت هشت سال که با هم زندگی کرده اید این شب همیشه یک شب ویژه بوده است . و هرسال هم بهتر از سال قبل بوده است .
تفاوت امشب با سالگردهای پیش در این است که مهمانی دعوت نکرده اید و قرار است که جشنی چهار نفره و خوانوادگی داشته باشید.
هوای بیرون اینقدر لطیف و دوست داشتنی است که داری فکر می کنی بهتر است به محض رسیدن به منزل همه را سوار اتومبیل کنی و برنامه چشن را در هوای آزاد برگزار کنی بخصوص که مهمانی هم دعوت نکرده بوده ای .

به خانه می رسی ولی هیچ کس نیست ، از ظهر هم از همه بیخبری . منشی تلفن را روشن می کنی قرار منزل را برای ساعت 6 بعد از ظهر هماهنگ کرده بودند. ولی حالا ساعت هفت بود اما هنوز کسی در خانه نبود.
تلفن زنگ خورد. کسی پشت تلفن صحبت می کند که صدایش آشنا نیست .
از بیمارستان تماس گرفته اند . "همسر شما با دو دخترتان تصادف کرده اند باید تشریف بیارید بیمارستان" و تلفن قطع شد خیلی کوتاه
باید بروی بیمارستان ولی از درون به هم ریخته ای از بیمارستان هم چیز زیادی نگفتند .
همسایه که دوست نزدیکت هم هست تو را به بیمارستان می رساند. بعد از چند دقیقه دکتر و دستیارش با تو صحبت می کنند:
"متاسفانه هر دو دوختر شما قبل از رسیدن به بیمارستان تمام می کنند ."
. . . . . . .خب آدم چه حالی پیدا می کند ؟ با همه برنامه هایی که از صبح آماده کرده بودی.

نمی دانی باید چکار کنی . وقتی خود را جمع می کنی سراغ همسرت را می گیری. هنوز زنده است ولی جمجمه اش چند جا ترک خوده است . از ظهر تا حالا دو بار عمل جراحی شده است.و با یدعمل دیگری هم روی سرش انجام شود.

چقدر راحت ورق زندگی آدم بر می گردد؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ظهر روز بعد .
نمی دانی از دیشب تا حالا چگونه گذشته است . در برهوتی از بی هویتی به سر می بری. امید چندانی هم به برگشت همسرت ندارد. تقریبا نامید شده ای.
دو نفر روبروی تو نشسته اند . در فاصله یک متری ، مردی حدودا چهل ساله که تقریبا 10 سال از همسرتو بزرگ تر است و زنی که تقریبا دو برار خودت سن دارد .
ما از طرف انجمناهداء عضو هستیم . پزشکان تشخیص داده اند همسر شما دچار مرگ مغزی شده است . بدن سالمه ولی مغز هیچ عکس العملی نشان نمی دهد. . . . .
یک بیمار در این بیمارستان هست که نیاز مبرم به قلب همسر شما دارد . . . .
.
.
.
فرصت کوتاه است و زمان زیادی برای تصمیم گیری نیست

Thursday, December 07, 2006

به تو می اندیشم

به تو می اندیشم
به روایت هایت که گم شده است
به تاریخی که از سر گذرانده ای
به فریاد هایت می اندیشم ،که خاموش است
آنجا که مظلوم بوده ای
آنجا که دفاعی نداشته ای جز زبانت و قلمت
که بسیار برنده است و ویرانگر

آن روزها همه فریاد می زدند
در حمایت از یکی و برای یکی
آن رزرها هم می خوروشیدند برای رویش جوانه آزادی
که نهالی بود
باید پرورش می دادیم
صبوری می خواست و حراست ، شجاعت می خواست و وحدت

امروز اما درختی داریم ، تنومند
ریشه در خاک
استوار و پابرجا

به آینده می اندیشم
به روزی که فریاد خواهیم زد دوباره آزادی را
برای گفتن ، برای شنیدن ، برای نوشتن ، . . .
به روزی که شور با هم بودن را
در ریشه های درخت گسترده خواهیم کرد
به آینده می اندیشم
به روزی که سیلی خواهیم بود
نه طغیانگر و ویران کننده
سازنده و آبادگر
سرشار از انرژی و شور

به تو می اندیشم
به تو ای بیدار
که خواب تو ، خواب من
مرگ همه آرزوهاست
نه برای تو ، نه برای من
برای همه مردمان

Thursday, November 30, 2006

روز فراموش نشدنی من

هفت هشت ماهی می شد که رفته بودم ژاپن . اونجا با چند تا از بچه های ایرانی که قبل از من رفته بودن زندگی می کردیم
کار ما این بود از صبح تا شب سخت به شیوه خود ژاپنی ها کار می کردیم . بعد برای رفع خستگی و برای اینکه تفریحی کرده باشیم چند ساعتی ورق بازی می کردیم .
بعضی روزهای تعطیل که دور هم جمع می شدیم و فرصتی می شد چیزهایی هم می خوردیم
این برنامه من بود از وقتی رفته بودم ژاپن .
بیشتر وقت من کار بود وهمین برنامه های وقت گذرونی که با بچه های همخونه ای ایرانی که دیگه خلاف سنگینش همین آبجو خوردن بود

اون روز پاییزی رو هیچ وقت فراموش نخواهم کرد حتی تا آخر عمرم . صبح با سر وصدای چند تا از بچه های ایرانی که با چند صد متر فاصله از ما خونه گرفته بودن بیدار شدیم بعد از صبحانه خوردن و یکی دو ساعت ورق بازی صحبت شد که شب بریم بیرون کمی حال کنیم ، ا ز اون حالهای خوب .
به من هم گفتن که باید برم چون می دونستند از وقتی رفته بودم ژاپن سراغ این کارها نرفته بودم.
من گفتم برای این چیزها پول نمی دم چون سخت پول در میارم.
گفتن اینجا برای این جور چیزها باید پول خرج کرد.
خلاصه بعد از نهار ما رو هم با خودشون بردن بیرون.
نزدیک خونه ما یه پارک کوچک بود که توی اون پارک چند تا کیوسک تلفن هم بود که از آنجا به ایران تلفن می زدیم .
رفتیم نشستیم روی چند تا نیمکت نزدیک تلفن ها .
دوباره بحث شب پیش اومد و حال کردن
من دوباره حرفهای خودم رو تکرار کردم و اونها هم همون حرفهای صبح رو دوباره تحویل من دادند.
توی همین بحث کردن بودیم که من یک دفعه خر شدم گفتم الان میرم مخ اون دختری که توی باجه تلفن هستش رو می زنم
اونا گفتن مگه اینجا ایرانه . اینجا نمی شه و از این جور چیزها
گفتم شرط می بندیم سر چهار لیتر آب شنگولک اگه من باختم برای هرکدومتون یک لیتر می خرم اگه شما باختید برای من جهار لیتر می خرید
گفتند قبول
من بلندشدم رفتم.
ایستادم جلو باجه تلفن .
داشتم این طرف اون طرف می کردم و با خودم کلنجار می رفتم که چیکار کنم ، متوجه شدم که اون هم خارجیه . ازاین آسیای شرقیها . دیدم داره به سرعت کارت تلفن عوض می کنه . فکری به خاطرم رسید ، تو ژاپن ما ایرانیها روشهایی را ابداع کرده بودیم که موقع تلفن زدن پول ندیم به عبارت دیگه کلاه سر تلفن ها می گذاشتیم و خارجیها این کارها رو بلد نبودن.
فرصت رو غنیمت شمردم و چند تا زدم به در و رفتم تو باجه . بهش گفتم روشی بلدم که موقع تلفن زدن پول خرج نکنه .
اولش از رفتن من توی باجه تعجب کرد و کمی جا خورد ولی بعد از پیشنهاد من استقبال کرد . این باجه های تلفن به شکلی بود که دو نفر اگه توش قرار بگیرند باید به هم چسبیده باشند تا جا بشند.
کارت رو گذاشتم تو تلفن و اون تلفن رو برداشت و صحبت کرد بعد من با روشی که بلد بودم طوری کارت رو در آوردم که هزینه ای مصرف نکرد . خیلی تعجب کرد
بعد به من گفت اگه دوست دارم تلفن بزنم . من هم با اینکه نمی خواستم تلفن بزنم ولی چون در جای بدی نبودم ترجیح دادم چند دقیقه ای دیگه هم از فرصت استفاده کنم . هنگام صحبت کردن متوجه شدم که اون داره خودش رو به من می چسبونه من هم که یه جوری شده بودم
حواسم پرت شد و نتونستم کارت رو دربیارم و کارت سوراخ شد.
اومدیم بیرون . بهش گفتم برات کارت بخرم اون قبول نکرد . رفتیم روی یکی دیگه از نیمکت های توی پارک نشستیم و شروع کردیم به صحبت .
در این مدت که گذشت بچه ها داشتن نگاه می کردن. تو کف مونده بودن که ما داریم چیکار می کنیم.
خلاصه با هم در مورد کارش و کار من و اینکه کجاییه و چند وقت اینجاست صحبت کردیم
حدود یک ساعتی با هم صحبت کردیم . بعد من بهش گفتم می خوام بیام پیشت و با هم باشیم ، او مثل اینکه بیشتر از من منتظر بوده باشه
خیلی استقبال کرد و برای ساعت 8 شب قرار گذاشتیم . از هم خداحافظی کردیم . اون رفت من هم وقتی دور تر شد، از اینکه شرط رو برده بودم مثل یک سردار پیروز از جنگ برگشته رفتم پیش بچه ها
گفتم شرط رو بردم و برید بخرید.
گفتن هنوز که هیچ کاری نکردی
گفتنم برای ساعت 8 باهاش قرار گذاشتم
بلند شدیم چرخی زدیم و رفتیم خونه . من رفتم حموم خودم رو تمیز کردم و بعدش لباس حسابی پوشیدم و گفتم یکی از خودتون که بهش اعتماد دارید بیاد بریم .
کمی زودتر راه افتادیم . سر قرار که رسیدیم دیدم اون زودتر از ما اومده .جوری لباس پوشیده بود که هر آدمی رو هوسی می کرد
سلام کردم گفتم بریم چیزی بخوریم . رفتیم یه چیز ساده خوردیم وبعد گفت بریم خونه شما .
من گفتم نمی شه . با خودم گفتم چهارتا سبیل کلفت منتظر ماهستند.
گفتم بریم خونه شما گفت اگه دوستام شب نباشند، میشه .
گفتم ممکنه نباشند؟
گفت اگه با مشتری برن تا فردا ظهر نیستند.
گفتم می ریم اگه اومدن من برمی گردم.
خلاصه رفتم خونه اونها تو راه هم چند تا هله هوله خردیم با خودمون بردیم
خونشون خیلی دور نبود ، زود رسیدیم خوشبختانه یا بدبختانه شب دوستاش نیومدن
خونشون زیاد بزرگ نبود دوتا تاق با یک آشپزخانه و یک حمام کوچک
رفتیم توی یکی از اتاق ها نشستیم لیوان و بشقاب آورد
کم کم نزدیک شد و دست و پامون رفت تو هم . . . .

نیم ساعتی خوابم برده بود که با صدای اون از خواب بیدار شدم، دیدم به خودش رسیده و غذای خوشمزه ای هم درست کرده
بیدارم کرد و گفت بلند شو یه چیزی بخور که تا صبح باهات کار دارم با خودم گفتم ما رو بگو فکر می کردیم مخ یکی رو زدیم نگو یکی مخ ما رو زده
غذای خوشمزهای بود ولی انقدر تند بود که مجبور شدم چند لیوان روش آب و چیزهای دیگه بخورم تا خنک شوم می دونست چطوری باید منو بسازه آخه شغلش این بود مشتری رو بسازه و باهاش بره . فرق من با مشتر این بود که من پول نمی دادم
بعد از غذا دوباره شروع کردیم، خلاصه بگم تا صبح ما مشغول بودیم

ظهر روز بعد با صدای دوستانش که تازه اومده بودن از خواب بیدار شدم . با دوستاش هم آشنا شدم بعد هم لباس پوشیدیم ازخونه با هم اومدیم بیرون منو تا خونه رسوند .
از هم خدا حافظی کردیم . قرار دیگه ای نگذاشتیم
من اومدم خونه سربلند و شرط رو هم برده بودم
اون شب شد برگی فراموش نشدنی درزندگی من

حالا از اون شب هشت سال می گذره و من با خودم ارمغانی دارم که مثل فیلمی هر لحظه از جلوی چشمام من می گذرد
کاش قرصهام پیدا می شد حداقل می تونستم چند ماه دیگه از دست عزرائیل فرار کنم
لعنت به این ایدز که نمی شه از دستش فرار کرد

--------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت : ایده داستان برگرفته ازداستان دیگری است ولی موضوع وشخصیتها تغییر کرده است

Wednesday, November 22, 2006

من و تو و آرزوهایم

تو اون روزها یادت نمیاد .
اون روزهایی که من و مادرت تنها بودیم
اون وقتهایی که فقط به روزهای با تو فکر می کردیم اینکه چقدر به ما خوش خواهد گذشت چقدر باهم خواهیم خندید
اون وقتها هرقت می اومدم خونه مادرت برات یه چز جدید آماده کرده بود.
نمی دونی چقدر منتظرت بودیم
همیشه تو موضوع صحبت بودی . از وقتی می رسیدم درباره توصحبت می کردیم اینکه کدوم مدرسه درس بخونی
اینکه بایستی خونه رو عوض می کردیم تا برای تو هم اتاق مجزا داشته باشیم . که راحت باشی
حتی برای ازدواجت هم فکر کرده بودیم .

من با اینکه تو هنوز نبودی ولی احساست می کردم .
هر روز از مادرت احوالت رو می پرسیدم . بعضی وقتها می تونستم نوازشت کنم
چقدر جالب بود تو منو نمی دیدی ولی به نوازشهام جواب می دادی
من می تونستم ببینم که تو هم منو احساس می کنی

تا امروز صبح که رفتم بیرون . مادرت هم حالش خوب بود . مثل اینکه منتطر ورود تو بود
آخه چند روز پیش خونه رو تمیز کرده بود و منتظر ورود تو بود
من نمی دیدم ولی مادرت می گفت علامت هایی داده بودی
خبر دار شده بود که داری میای
اما امروز چیزی نگفته بود

من مشغول کار بودم ولی دلم پیش تو بود . داشتم فکر می کرد که همین امروز فردا دیگه ما سه نفری چه کارها که نخواهیم کرد
خونه رو رو سرمون خراب خواهیم کرد
تلفن زنگ خورد
فاصله اداره تا بیمارستان را نفهمیدم با چی و چطوری اومدم مهم هم نبود مهم تو بودی مهم مادرت بود منتظر من بودین و من منتظر شما.
ما همه منتظر هم بودیم تا بخندیم .تا از با هم بودن لذت ببریم . تا اینده را بسازیم
بخش زایمان را نشان دادند . من درعالم نا کجا آبادی که تو بودی و مادرت هم بود، دوان دوان بعد از چند برخورد با بیماران و پرستاران در حالی که جعبه شیرینی و دسته گلی زیبا دستم بود سراغ تو و مادرت را گرفتم
تمام احساسم را جمع کرده بودم توی لبهام تا با دوتا بوسه قشنگ از مامان تشکر کنم و ورود تو را هم به دنیای پراز زیبایی و عشق خیر مقدم بگم.

آنقدر در افکار غرق بودم که حالت نگاه پرستار که آمده بود پیشوازم رو نمی دیدم
اما خبری نبود . نمی دانم چرا کسی چیزی نگفت چرا کسی تبریک نگفت
و من ایستادم
تو من را می دیدی ! تو ورودم را تماشا می کردی !
از رویا بیرون آمدم که شنیدم کلام پرستاررا "متاسفام"
او هم نمی توانست بگوید هرچند در این کار تجربه های زیادی داشت ......
اما من که نداشتم
و پرسیدم با ناله یخ زده : یعنی چی متاسفام؟
اون گفت : برای هردوشون . ما تمام تلاشمون را کردیم اما همسر شما ناراحتی قلبی داشت ولی شما نگفته ....
و من دیگر هیچ چیزی نشنیدم . دوباره از این دنیا بریدم
اینجا جای دیگری است که تو نیستی و مادرت هم نیست

من باید عادت کنم به نبودنت که هرگز نبودی ولی نمی توانم عادت کنم به نبودن مادرت که ...
تو رفتی مادرت را هم با خود بردی و من بدون شما در این دنیای بی عشق و زیبایی
منتظرم . منتظر کی؟

Thursday, November 16, 2006

کجا بمیریم


حتی مردن هم متفاوت است .
مردمانی که به دلیل ماندن در سایه قدرتهای برتر از کمترین رفاه اجتماعی و حقوق قانونی خود بی بهره هستند،
پس از مرگ هم باید در قبرهایی بی نشان و بدون کمترین احترامی در زیر خروارها خاک ،بدون کفن یا باکفن،
با سنگهای شکسته بر بالای آنها به نشانی بر مظلومیتشان، مدفون شوند . تا شاید اگر حسابگرعادل دیگری باشد در زمانی نامعلوم دادشان را بستاند.

اما در مقابل مردمانی از همان جنس که همه چیز را حق خود میدانند در حالی که برای کشتن قدم به سرزمین های بیگانه گذاشته اند پس از اینکه در مقابل دفاع انسانها از خود از پای در می آیند ، با طی مسافتی طولانی و با هزینه هایی که با هر کدام از آنها می توان چند صد کودک گرسنه را از مرگ نجات داد ، به سرزمین خود منتقل می شوند تا با کمال احترام و در نظمی خواص در تشریفاتی ویژه با کت و شلوار اتو کشیده و کروات در حالی که عطر بهترین ادکلن ها را با خود دارند در زیر همان خاک ولی در جایی دیگر از این زمین خاکی دفن شوند تا آنها هم در دادگاهی دیگر، اگر باشد، محاکمه شوند .
راستی اگر دادگاهی و قاضی عادلی هست چرا همین جا عدالتش را اجرا نمی کند
مگر کودکان چند ساله با گلوله های سربی چقدر آشنا هستند؟
مگر زمین چقدر بزرگ است که برای گرفتن چند متر از خاک آن این گونه می شویم؟
مگر خاکی که به زور می گیریم پس مانده های انسانهایی چون خود ما نیست که سالیان گذشته زندگی کرده اند، چون ما کشته اند و کشته شده اند و بنا به قانون طبیعت به خاکی تبدیل شده اند تا آیند گان هم مکانی بر خوابیدن و چیزی برای خوردن داشته باشند
شاید هم واقعیت عکس آن چیزی است که ما فکر می کنیم و می بینیم ، قضاوت با همان قاضی عادل باشد و ما بهتر است هیچکدام را گناهکار ندانیم.

Monday, November 13, 2006

زندان خودساخته از رنگها

آیا من سخت ترین تجربه دوست داشتن را تجریه می کنم؟ آزمایشی جانفرسا که دوستی را با طناب دار برایم به ارمغان آورد
آیا دوست داشتن عین دیوانگی است؟
آیا دوست داشتن جاده ای یک طرفه است؟
آهای!!!!!!!!!!!!!!!!
تو که به من گفتی دوستت دارم تا کجا با من آمدی ؟ آیا تا چوبه دار مرا همراهی می کنی تا مرا به جرمی که تو کردی مجازات کنند ؟
آیا همه مردان چون تو دوست می دارند؟
آیا طناب داررا مرا بیشتر دوست است یا تو ؟
. . . .
با که می گوییم من
دوستی که با بدترین روش مرا ویران کرد
نه با خدا می گوییم
خدایا :
به کدام گناه مجزات می شوم من؟
آیا جرم من گذر از مرز دوست داشتن بود؟
آیا تو قبل از آوردنم به این دنیا عشق را به من نیاموخته ای؟
آیا جرم من تکیه بر رنگهای مرده روی بوم های نقاشی هایم بود

نه نه من با خدا نمی گوییم
من با خود می گوییم
من به جرم نشناختن خود باید مجازات شوم . هرچند همه مثل من هستند ولی خدا هراز گاهی یکی را برای عبرت دیگران مجازات می کند . اینجا قرعه به نام من افتاد .
جرم من تکیه بر قانونهای بشری بود نه قانون طبیعی خود
جرم من اعتماد به غیر خدا و فریب مردان به ظاهر مردی است که در مقابل مظلومیت من سکوت کرده اند
من مجازات می شوم به جرم دوست داشتن کور ،
به جرم لطافت رنگها ،
به جرم ساختن خود از روی بوم نقاشیهایم ،
به جرم زندگی در ناکجا آباد موسیقییایی و رنگها ،

اما تو توای که می گفتی دوستم داری
چرا سکوت کرده ای؟ چرا سخن نمی گویی ؟ شاید دیگر مرا دوست نداری ،آیا اصلا مرا دوست داشته ای ؟
آیا مرگ من تو را آزاد می کند ؟
آیا من راست می نویسم یا چپ؟
آیا تو به من کمک کرده ای یا من به تو؟(راستی چه فرقی می کند من یا تو مگر هدف وسیله را توجیه نمی کند.)
چرا سکوت کرده ای ؟
آیا تو در خود به می خندی ؟
اما من از ویرانه ای که در آن حتی از داشتن قلمی برای نوشتن یا رنگی برای کشیدن خود محرومم فریاد سکوت بر می آورم تا همه بدانند که
دوست داشتن ، دوست داشتن می خواهد و زندگی رفتن درست را لازم است .
فریاد می زنم تا مردان همه بدانند که
لطافت من در زیر تیغ تیز نامردی آنان پژمرده می شود و یکی از آنان چون اژده هایی هزار سر بر بالین من هرشب تا صبح گستاخانه می خندد .
اما بدانید که من خواهم آمد و بانگ خواهم زد که
ای مردانی که غیر خود هیچ نمی بینید
اگر قرار بود خداوند قانون خود را بر اراده شما قرار دهد سالیان پیش تارو پود زندگی از هم گسسته بود
و او خود با اراده بی پایانش اگر در را بست در دیگری باز خواهد کرد