هفت هشت ماهی می شد که رفته بودم ژاپن . اونجا با چند تا از بچه های ایرانی که قبل از من رفته بودن زندگی می کردیم
کار ما این بود از صبح تا شب سخت به شیوه خود ژاپنی ها کار می کردیم . بعد برای رفع خستگی و برای اینکه تفریحی کرده باشیم چند ساعتی ورق بازی می کردیم .
بعضی روزهای تعطیل که دور هم جمع می شدیم و فرصتی می شد چیزهایی هم می خوردیم
این برنامه من بود از وقتی رفته بودم ژاپن .
بیشتر وقت من کار بود وهمین برنامه های وقت گذرونی که با بچه های همخونه ای ایرانی که دیگه خلاف سنگینش همین آبجو خوردن بود
اون روز پاییزی رو هیچ وقت فراموش نخواهم کرد حتی تا آخر عمرم . صبح با سر وصدای چند تا از بچه های ایرانی که با چند صد متر فاصله از ما خونه گرفته بودن بیدار شدیم بعد از صبحانه خوردن و یکی دو ساعت ورق بازی صحبت شد که شب بریم بیرون کمی حال کنیم ، ا ز اون حالهای خوب .
به من هم گفتن که باید برم چون می دونستند از وقتی رفته بودم ژاپن سراغ این کارها نرفته بودم.
من گفتم برای این چیزها پول نمی دم چون سخت پول در میارم.
گفتن اینجا برای این جور چیزها باید پول خرج کرد.
خلاصه بعد از نهار ما رو هم با خودشون بردن بیرون.
نزدیک خونه ما یه پارک کوچک بود که توی اون پارک چند تا کیوسک تلفن هم بود که از آنجا به ایران تلفن می زدیم .
رفتیم نشستیم روی چند تا نیمکت نزدیک تلفن ها .
دوباره بحث شب پیش اومد و حال کردن
من دوباره حرفهای خودم رو تکرار کردم و اونها هم همون حرفهای صبح رو دوباره تحویل من دادند.
توی همین بحث کردن بودیم که من یک دفعه خر شدم گفتم الان میرم مخ اون دختری که توی باجه تلفن هستش رو می زنم
اونا گفتن مگه اینجا ایرانه . اینجا نمی شه و از این جور چیزها
گفتم شرط می بندیم سر چهار لیتر آب شنگولک اگه من باختم برای هرکدومتون یک لیتر می خرم اگه شما باختید برای من جهار لیتر می خرید
گفتند قبول
من بلندشدم رفتم.
ایستادم جلو باجه تلفن .
داشتم این طرف اون طرف می کردم و با خودم کلنجار می رفتم که چیکار کنم ، متوجه شدم که اون هم خارجیه . ازاین آسیای شرقیها . دیدم داره به سرعت کارت تلفن عوض می کنه . فکری به خاطرم رسید ، تو ژاپن ما ایرانیها روشهایی را ابداع کرده بودیم که موقع تلفن زدن پول ندیم به عبارت دیگه کلاه سر تلفن ها می گذاشتیم و خارجیها این کارها رو بلد نبودن.
فرصت رو غنیمت شمردم و چند تا زدم به در و رفتم تو باجه . بهش گفتم روشی بلدم که موقع تلفن زدن پول خرج نکنه .
اولش از رفتن من توی باجه تعجب کرد و کمی جا خورد ولی بعد از پیشنهاد من استقبال کرد . این باجه های تلفن به شکلی بود که دو نفر اگه توش قرار بگیرند باید به هم چسبیده باشند تا جا بشند.
کارت رو گذاشتم تو تلفن و اون تلفن رو برداشت و صحبت کرد بعد من با روشی که بلد بودم طوری کارت رو در آوردم که هزینه ای مصرف نکرد . خیلی تعجب کرد
بعد به من گفت اگه دوست دارم تلفن بزنم . من هم با اینکه نمی خواستم تلفن بزنم ولی چون در جای بدی نبودم ترجیح دادم چند دقیقه ای دیگه هم از فرصت استفاده کنم . هنگام صحبت کردن متوجه شدم که اون داره خودش رو به من می چسبونه من هم که یه جوری شده بودم
حواسم پرت شد و نتونستم کارت رو دربیارم و کارت سوراخ شد.
اومدیم بیرون . بهش گفتم برات کارت بخرم اون قبول نکرد . رفتیم روی یکی دیگه از نیمکت های توی پارک نشستیم و شروع کردیم به صحبت .
در این مدت که گذشت بچه ها داشتن نگاه می کردن. تو کف مونده بودن که ما داریم چیکار می کنیم.
خلاصه با هم در مورد کارش و کار من و اینکه کجاییه و چند وقت اینجاست صحبت کردیم
حدود یک ساعتی با هم صحبت کردیم . بعد من بهش گفتم می خوام بیام پیشت و با هم باشیم ، او مثل اینکه بیشتر از من منتظر بوده باشه
خیلی استقبال کرد و برای ساعت 8 شب قرار گذاشتیم . از هم خداحافظی کردیم . اون رفت من هم وقتی دور تر شد، از اینکه شرط رو برده بودم مثل یک سردار پیروز از جنگ برگشته رفتم پیش بچه ها
گفتم شرط رو بردم و برید بخرید.
گفتن هنوز که هیچ کاری نکردی
گفتنم برای ساعت 8 باهاش قرار گذاشتم
بلند شدیم چرخی زدیم و رفتیم خونه . من رفتم حموم خودم رو تمیز کردم و بعدش لباس حسابی پوشیدم و گفتم یکی از خودتون که بهش اعتماد دارید بیاد بریم .
کمی زودتر راه افتادیم . سر قرار که رسیدیم دیدم اون زودتر از ما اومده .جوری لباس پوشیده بود که هر آدمی رو هوسی می کرد
سلام کردم گفتم بریم چیزی بخوریم . رفتیم یه چیز ساده خوردیم وبعد گفت بریم خونه شما .
من گفتم نمی شه . با خودم گفتم چهارتا سبیل کلفت منتظر ماهستند.
گفتم بریم خونه شما گفت اگه دوستام شب نباشند، میشه .
گفتم ممکنه نباشند؟
گفت اگه با مشتری برن تا فردا ظهر نیستند.
گفتم می ریم اگه اومدن من برمی گردم.
خلاصه رفتم خونه اونها تو راه هم چند تا هله هوله خردیم با خودمون بردیم
خونشون خیلی دور نبود ، زود رسیدیم خوشبختانه یا بدبختانه شب دوستاش نیومدن
خونشون زیاد بزرگ نبود دوتا تاق با یک آشپزخانه و یک حمام کوچک
رفتیم توی یکی از اتاق ها نشستیم لیوان و بشقاب آورد
کم کم نزدیک شد و دست و پامون رفت تو هم . . . .
نیم ساعتی خوابم برده بود که با صدای اون از خواب بیدار شدم، دیدم به خودش رسیده و غذای خوشمزه ای هم درست کرده
بیدارم کرد و گفت بلند شو یه چیزی بخور که تا صبح باهات کار دارم با خودم گفتم ما رو بگو فکر می کردیم مخ یکی رو زدیم نگو یکی مخ ما رو زده
غذای خوشمزهای بود ولی انقدر تند بود که مجبور شدم چند لیوان روش آب و چیزهای دیگه بخورم تا خنک شوم می دونست چطوری باید منو بسازه آخه شغلش این بود مشتری رو بسازه و باهاش بره . فرق من با مشتر این بود که من پول نمی دادم
بعد از غذا دوباره شروع کردیم، خلاصه بگم تا صبح ما مشغول بودیم
ظهر روز بعد با صدای دوستانش که تازه اومده بودن از خواب بیدار شدم . با دوستاش هم آشنا شدم بعد هم لباس پوشیدیم ازخونه با هم اومدیم بیرون منو تا خونه رسوند .

از هم خدا حافظی کردیم . قرار دیگه ای نگذاشتیم
من اومدم خونه سربلند و شرط رو هم برده بودم
اون شب شد برگی فراموش نشدنی درزندگی من
حالا از اون شب هشت سال می گذره و من با خودم ارمغانی دارم که مثل فیلمی هر لحظه از جلوی چشمام من می گذرد
کاش قرصهام پیدا می شد حداقل می تونستم چند ماه دیگه از دست عزرائیل فرار کنم
لعنت به این ایدز که نمی شه از دستش فرار کرد
--------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت : ایده داستان برگرفته ازداستان دیگری است ولی موضوع وشخصیتها تغییر کرده است